فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

397

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

دلو ، سطل آب . اين واژه مؤنث است و گاهى مذكر به كار مىرود ، - ( فك ) : نام برجى است در آسمان كه بسان دلو است . الدَّلُوح - ج دُلُح : مترادف ( الدَّالح ) است . الدَّلُوع - راه ، - من النوق : ماده شترى كه پيشاپيش شتران راه پيمايد . الدَّلُوف - ج دُلُف ( ح ) : شتر فربه ، - ( ن ) : نخل خرما كه پُربار باشد ، كركس شتابنده . الدَّلُوق - « غارةٌ دَلُوقٌ » : غارت و چپاول سخت . الدَّلُوك - آنچه از عطر يا دارو كه بر بدن مالند . الدَّلِيص - ج دُلُص : مترادف ( الدالِص ) است . الدَّلِيع - ج دَلَايِع : راه فراخ و پهن ، راه هموار و آسان . الدَّلِيل - [ دلّ ] : كتاب راهنماى جهانگردان به راهها و اماكن و هتلها و جز آنها در يك كشور ، - ج أَدِلَّة و أَدِلَّاء : دليل و راهنما ، ارشاد ، برهان ؛ « اقَامَ الدلِيلَ على » : برهان آورد ، آشكار كرد ؛ « دَلِيلٌ قاطع » : دليل روشن و قاطع ؛ « دَلِيلُ الخُلْف » : دليل و برهانى است كه بر يك مسأله‌ى رياضى آورند ؛ « دليل أس » ( ع ج ) : عبارت از عددى است كه در طرف بالاى چپ مقدار قرار دهند مانند 4 در 21 كه اگر رأس صحيح و موجب باشد بدين صورت مىآيد 21 4 21 21 21 21 اما اگر اس منفى يا صفر يا كسر باشد معناى آن بدينگونه است : س 3 س 3 / 1 ؛ س 1 ؛ س 4 / 3 / 4 س 3 الدَّلِيلَة - دليل و برهان آشكار . دَمَّ - - دَمَامَةً : خرد و بدشكل و بد ريخت شد . الدَّمُ - ج دِمَاء و دُمِيّ [ دمي ] : خون ، اصل اين واژه ( دَمَيٌ ) يا ( دَمَوٌ ) است كه لام آن حذف شده است و گاهى لام آن به ميم تبديل و ادغام مىشود مانند ( دَمّ ) . مثناى اين واژه ( دَمَانِ و دَمَيَانِ و دَمَوَانِ ) است ؛ « دمُ الأَخَوَيْنِ » ( ن ) : نام ديگر آن ( البقم ) است گياهى است كه از چوب آن رنگ بدست آيد ؛ « دَمُ العِفْرِيت » : پارچه‌ايست سرخ رنگ از پنبه . دَمَّى - تَدْمِيَةً [ دمي ] الجرحَ : از زخم خون بيرون ريخت ، - لِفُلانٍ : راهى براى فلانى يافت ، چيزى به فلانى نزديك كرد . الدَّمَائِث - [ دمث ] : آنچه كه نرم و آسان باشد . الدَّمَاثَة - مترادف ( الدمُوثَة ) است . الدُّمَاج - محكم و استوار ، مستقيم و راست . الدِّمَاج - مترادف ( الدمَاج ) است . الدَّمَار - نابودى ، هلاك ، ويراني . الدِّمَاس - آنچه كه چيزى را پوشاند . الدُّمَّاع - اشك چشم كه بر اثر بيمارى يا پيرى ريزش كند ، آبى كه از درخت بهنگام بريدن شاخه بيرون آيد . الدَّمَّاع - آنكه بسيار اشك ريزد ، زمين كه بر روى آن شبنم آمده باشد ؛ « يومٌ دَمّاعٌ » : روزى كه در آن خاشاك و گرد و خاك باشد . الدِّمَاغ - ج أَدْمِغَة ( ع ا ) : مغز سر ؛ « امُّ الدِّماغ » ( ع ا ) : پوست نازكى كه بر روى مغز سر انسان است ؛ « الدِّماغُ الإِلِكْترُونيّ » : مغز الكتروني كه برخى از محاسبات را بدون دخالت مباشر انسان انجام ميدهد . الدَّمَال - سرگين همانند زباله كه از آن براى كود زمين مزروعى به كار برند ، آنچه را كه دريا با موج خود بيرون اندازد ، خرماى سياه و گنديده . الدَّمَّال - آنكه زمين كشت را كود مىدهد . الدَّمَان - مترادف ( الدِّمْن ) است . الدِّمَان - پيله يا ورم كه بر اثر كارهاى دستى بر انگشتان پديد آيد مانند پيله‌ى انگشت كوچك دست نحّات يا تراشكار و در انگشت سبابه‌ى بعضى از نويسندگان بر اثر گرفتن قلم در دست پديد مىآيد . دَمِثَ - - دَمَثاً المكانُ و غيرُهُ : آن جاى سست و نرم شد . دَمُثَ - - دَمَاثَةً : اخلاق او موافق و بىقيد شد . دَمَّثَ - تَدْمِيثاً المكانَ : آن جاى را هموار كرد ، - المضجعَ : جاى خوابيدن را نرم و هموار كرد ، - لهُ الحديثَ : سخن را براى وى آماده كرد يا گفت . الدَّمْث - ج دِمَاث و أَدْمَاث : جاى نرم و هموار و مناسب . الدَّمَث - ج دِمَاث و أَدْمَاث : مترادف ( الدَّمْث ) است . الدَّمِث - ج دِمَاث و أَدْمَاث : مترادف ( الدَّمْث ) است ؛ « رجُلٌ دَمِثُ الأَخلاقِ » : مردى كه اخلاق او متناسب و موافق باشد . الدَّمْثَاء - « أَرضٌ دَمْثَاء » : زمين نرم و مناسب . دَمَجَ - - دُمُوجاً في الشيءَ : در آن چيز داخل و استوار شد ، - الأمرُ : آن امر ثابت شد ، - تِ المَرأةُ خَيطَ غَزلِها : آن زن ريسمان بافندگى خود را نرم و صاف كرد ، - الكاتبُ سَطْرَهُ : نويسنده خط خود را خوب نوشت . دَمَّجَ - تَدْمِيجاً هُ في الشيءِ : آن را به درون آن چيز درآورد . الدَّمْجَة - روش ، طريقت ؛ « على تلك الدَّمْجَة » : با آن راه و روش . دَمْدَم - دَمْدَمَةً [ دمدم ] عليه : با خشم با وى سخن گفت ، - اللَّهُ عليهم : خداوند آنها را نابود كرد ، - الرعدُ : ابر غُرّش كرد ، - المُغَنِّي : آواز خواندن با صداى نرم آواز خواند . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الدُّمْدُمان - خون رقيق و كم رنگ مانند خونابه‌ى گوشت بهنگام شستن . اين واژه در زبان روز متداول است . دَمَرَ - - دُمُوراً و دَمَاراً و دَمَارَةً : نابود شد . دَمَّرَ - تَدْمِيراً القومَ : آن قوم را نابود كرد ، - عَلَيهم : آنها را نابود كرد . دَمَسَ - - دَمْساً و دُمُوساً الظلامُ أو الليلُ : تاريكى يا تاريكى شب زياد شد ، - المَوضعُ : آن جاى كهنه و قديمى شد ، - - دَمْساً هُ : روى